اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئژ گلمه دیر یار، یئنه اولموش گئجه یاری
گوزلر آسیلی، یوخ نه قارالتی، نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم، کورنه دوشورمکده دی داری
بیر قوش آییغام، سویلیه رک گاهدان اییلده ر
گاهدان دا اونا یئل دئیه لای -لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر الله اویاخدیر ، داها بیر من
مندن آشاقی کیمسه یوخ اونداندا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمیه، بیردن آچیلا صبح
باغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گوز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزومون۷ یوخدی چیخاری
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بیله آغاردیخجا داها باشدا آغاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمیا جاغمیش
بیلمم که طبیعت نیه قویموش بو قراری؟
سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده اورک وارسا، کسیب قیردی داماری
ریشخنده له قیرجاندی سحر، سویله دی : دورما
جان قورخوسی وار عشقین، اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون،آیرلالی او ساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ایدن رنگمی ساری
از بس منی یاپراق کیمی هجرانلا سارالدیب
باخسان اوزمه سانکی قیزیل کولدی قیزاری
گوز یاشلاری هر یردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گوردیم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی شهریارین گللی چیچکلی
افسوس قضا وردی، خزان اولدی بهری

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي .......... ، گفتم.........حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو


گئتمك ايسته ييرسن
بهانه سيزگئت
اوياتما مورگولو خاطيره لري
سسين همن سسدير
باخيشين اوگئي
گئديرسن
سسين ده ياد اولسون باري................
سن دنيزقوينو نا توللانميش چيچك
اوستونه دالغالار
آتيلاجاقدير
ساختا محبت
ساختا سندتك
نه واختسا اوستونده توتولا جاقدير
دوشه نيب يوللارتك آياقلارينا
سنه يالواريم مي.......
بو مومكون دئييل!
قويمارام قلبيم تك ووقاريم سينا
آلچانيب ياشاماق عومور- گون دئييل
دئميرم سن اوجا بير داغسان اييل
دئميرم قا ليبدير علاجيم سنه.
نه سنده محبت قارا پول دئييل
نه من دبلنچييم ال اچيم سنه....
گئتمك ايسته ييرسن....
او يول او دا سن...
بير جوت گوز باخاجاق آرخانجا سنين
گئتدين مي...
نه واختسا دونمك ايسته سن
تيكانلي ياستيغا دونه جك يئرين.
گئتمك ايسته ييرسن...
نه دانيش نه دين!
يوخ اول اوزاقلار تك دوماندا چنده...
نه ييمي سئوميشدين؟
دئييه بيلمه دين
ايندي يوز عيب گورورسن منده.
گئتمك ايسته ييرسن
بهانه سيز گئت
اوياتما مورگولو خاطيره لري
سسين همن سس دير
باخيشين اوگئي
گئديرسن
سسين ده ياد اولسون باري...


براي شنيدن تو که هيچ وقت برام حرفي نداري
بايد بمونم اينجا شايد يه روزبياي ببيني
تموم روزا مثل هم...! مثل هميشه..
صداي قشنگت همه جا شنيده مي شه
اما خودت که نيستي ببيني همش عذابِ
مثل سرابِ وقتي مي خوام ديگه نيستي
نيستي که ببيني اشک هام ديگه...
نمي تونن، نريزن، بمونن، بسازن، نميرن...
یه لحظه چشمات رو ببند
ببین هنوز دوستت دارم
شبها که خوابت نمیاد
منم به یادت بیدارم
آهاي مرد ديوونه آهاي سر مشق عاشق
ببين خوشكل عاشق چه جوري واست مي خونه
آهاي صياد آهو بازم بيا به اين سو
ببين پاي منوبستي به زنجير عاشقونه
دلم ازت گرفته گل غصم شكفته
ولي حرف هاي نازنينت از يادم نرفته
منم دل به تو دادم بيا نبر زيادم ازت دل نبريدم
بيا برس به دادم ببين شكسته گيتار آهاي عكس رو ديوار
بيا پيشم بمون به من نگو خدانگهدار
دلم بسته به احساس تو اي عاشق نازم
تا اون روز كه قلبم بزنه ترانه سازم برات ترانه سازم
تو آهنگي و سازم بازم مي خوام با تو رو اون قفس خونه بسازم
امان از بي كسي
وقتي فكر مي كنم ميبينم چقدر آدم دورو برم ريختن
پس چرا من مي گم تنهام
با وجود اين همه آدم دورو برم بازم تنهام
نمي دونم شايد مي خوام خودمو يه جورايي گول بزنم
ولي وقتي هم كه تنها نيستم و دورو برم شلوغه
مي خوام داد بزنم و به همه بگم برين گم شين
از همتون متنفرم
همتون پول جلو چشاتونو گرفته به فكر هيچكس و هيچي نيستين
همتون بي احساسين همتون مي خواين سر همديگرو كلاه بزارين
آه تف بر اين اجتماع
وقتي به زمونش فكر مي كنم مي بينم چه زمونه ي بديه
ريا و فتنه و كلك دو چندان شده
و همه بدون اينكه عشقي تو قلبشون باشه ابراز احساسات مي كنن
فكر كنم عشق بهونه اي هستش براي ارضاي شهوتهاي بي پايانشون
رازها بر ملا شده و همه به همديگه مي خندن
وقتي نگاه خنديدنشون هم مي كنم مي بينم
خندشون هم انگار از روي خشمه از ته دل نيست
و متاسفانه همه هيچ و ما هيچ
رسم چشم تو آتش زدن بود...
مرام دل ما سوختن....
قبول نيست! فکر ميکردم ميماني
تو دوست داري بينديشي كه تو تنها كسي هستي كه نيازم را مي داني
و تو به همه مي گويي كه من بي تو لحظه اي زنده نمي مانم
اما چه كسي به تو چنين حقي داده كه در خصوص راه و رسمي
كه من در ژرفاي درونم احساس مي كنم سخن بگويي
حالا در مي يابم تو هرگز از آن من نبودي
ما هرگز بر حق نبوديم عزيزم تو خواهي يافت
من زنده خواهم ماند من مي خواهم كاملا موفق شويم
فقط به من زمان بده من تو را دوباره به دست خواهم آورد
من زنده خواهم ماند مهم نيست چه مي كني
فقط در انتظار باش و نظاره كن
من تو را دوباره به دست خواهم آورد
زيرا عزيزم من زندگي خواهم كردچه چيز تو را
به اين انديشه وا مي دارد كه من روشي را كه تو با آن از
من يك احمق ساختي درك نمي كنم پشت سرم نخند عزيزم زيرا
من قول مي دهم آنچه به همين اطراف مي رود روزي باز مي گردد

توپای دیوار سفید بودی
من هم پای دیوار سفید
تو پرنده ای برای دیوار کشیدی
من هم پرنده ای
پرنده تو پر آواز و شاد
ولی
پرنده من غمگین و رنجور
تو آسمانی برای دیوار کشیدی
و من هم آسمانی
آسمان تو آبی ٬ گرم ٬ آفتابی
آسمان من خاکستری ٬سرد ٬ بارانی
تو برای دیوار قلب کشیدی
من هم برای دیوار قلبی
قلب تو آتشین تپنده و داغ
و اما قلب من
قلب من در آتش
آتش تنهائی
و در تپش
تپش جدائی
و داغ وصال
روز بعد
دیوار من فرو ریخته بود
و پرنده زیر آوار بود
و آسمان
و قلب من
اما دیوار تو
دیوار تو
در انتظار دیوار سفید دیگری بود

من چه مي توانم به تو ببخشم كه آن را نداشته باشي
الهه اي از الهه ها؟تنها اين را بگو
چه زود مي خواهي به من پشت كني
بگويي همه ي آنچه ما داشته ايم تنها يك اشتباه بود
به من بگو چگونه مي توانم بر تو چيره گردم
نه ياقوتي دارم نه مرواريدي
اما جهاني را به تو خواهم بخشيد كه فقط سرشار از رويا است
جهاني تيره ديگر قصرهاي سر به فلك كشيده نمي خواهم
من مي خواهم خود را به تو بنمايانم
من چطور مي توانم قهرمان تو باشم
چه عهدي را با تو من ناتمام خواهم گذاشت
اگر چنين كردم و دنيا را به تو بخشيدم
و اما تنها چيزي كه دارم روياهايي است
در جهاني تيره

کسی را که با او خندیده ای ممکن است فراموش کنی اما کسی را که
به خاطرش گریسته ای هرگز فراموش نخواهی
اگر پرنده ای را دوست داری رها کن اگر عاشقت
باشد بر می گردد و اگر نباشد هیچ وقت نمی آید
گفتم شايد نديدنت از خاطرهات دورم كنه
ديدم نديدنت فقط ميتونه كه كورم كنه
گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بري
ديدم تو گوشهام جز صدات نيستش صداي ديگري
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد ...
بعد از تو باغ و سبزه ها حتي يه غنچه گل نداد
همش ميگفتم با خودم نكنه بميرم و نياد
اين روزا محتاج توام ، من نميگم دلم ميگم
فردا اگه مُردم نيا ، چه فايده نوشدارو ديگه ...
نديدن و نشنيدنت عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل ، پرپر شد و گم شد و مُرد

عميق ترین درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که
الفبای
دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
ديگه براش نمي خونم لالايي بي لالايي
انگار راحت تر مي خوابه با نغمه جدايي
باروناي ريزو درشت و عاشق بهاري
ماه لطيف و نقره اي، عکساي يادگاري
آسمون خم شده از غصه دور دريا
شباي يلداي پر از هق هق و بي قراري
ديگه براش نمي خونم لالايي بي لالايي
انگار راحت تر مي خوابه با نغمه جدايي
روزو شباي رد شده، چقد ازش شنيديد
چه لخظه هاي که او نو تو پيچ کوچه ها ديديد
وقتي که چشاشو مي بست ترانه ته مي کشيد
چقد براي خواب اون بي موقع ته کشيديد
ادمکاي آرزو،ماهياي خاطره
ديگه صدايي نمي ياد از شيشه پنجره
ديگه کسي نيست که براش هزارو يک شب بگم
رفت اوني که از اول هم قرار بود بره
برف سفيد پشت بوم بي چراغ خونه
دو بيتياي بي پناه خيلي عاشقونه
ديديد با چه يقيني دائم زير لب مي گفتم
محاله اون تا اخرش کنار من بمونه
پروانه ها بسوزيد و دور چراغ بگرديد
شما ديگه رو حرفتون باشيد و بر نگرديد
يه کار کنيد تو قصه هاي بچه هاي فردا
نگن شما با آبروي شمعا بازي کرديد
تمام شبها شاهدم،چيزي براش کم نبود
قصه هاي تکراري تو هيچ جاي حرفم نبود
ستاره ها خوب مي دونستن که براش مي ميرم
اندازه من کسي عاشقش تو عالم نبود
ميگي پرنده ها رو دوست دارم، توي قفس اسيرشون ميكني.
ميگي گل رو دوست دارم، از شاخه ميچينيش.
ميخواي نترسم وقتي ميگي دوستت دارم؟!!!!
فراموشت کردم ...
آسمون گرفته ست، هوا يه جوري سنگينه . احساس مي کنم نمي تونم نفس بکشم...دستم رو مي ذارم روي گلوم،قلنبه شده...الان پشت پنجره ايستادم، داره بارون مياد،کوچه خيس شده، مي بيني؟!!
چقدر دلم مي خواد رعد و برق بشه...بهت گفتم چقدر رعد و برق رو دوست دارم؟!...بعضي روزا اينجوري مي شم،نمي تونم نفس بکشم، انگار يه هلو رو درسته قورت دادم و گير کرده تو گلوم...حتما تاثير حال و هواي ابريه...از عصر که بارون شروع شده اينطوريه...اين خيالت هم که ولم نمي کنه!...خيلي بد جنسه،با هوا هماهنگ کرده که اشک منو در بياره، ولي تو همين خيال باش!من تو رو فراموش کردم!حتي ديگه بهت فکر هم نمي کنم...چيه؟...چرا داري اينجوري نيگام مي کني؟...نکنه فکر کردي دارم دروغ مي گم؟...آخه من که بهت نيگا هم نکردم که بگي از نگاهم خوندي!...تازه، تو که هيچ وقت معني نگاهم رو نفهميدي!حتي معني بعضي وقتا سکوت کردنم رو هم نفهميدي...يادته؟!!!اون وقتا که مي گفتي:دوست دارم ، من مي گفتم :نه!باور نمي کنم ...براي اين بود که عصباني مي شدي و دوباره مي گفتي دوستم داري و سه باره و...صد باره!!!و من غرق لذت مي شدم .عاشق همين تلاشت براي متقاعد کردنم بودم، اون وقت توي دلم مي گفتم:من هزار بار دوستت دارم...![]()
نه!نگو که تو اينو نمي شنيدي و براي همين بود که مي گفتي که من بي احساسم و عشق حاليم نيست وهزار تا حرف ديگه...
خب!ديگه مهم نيست،حالا ديگه فراموشت کردم ...ديگه دلم نمي خواد از نگاهم چيزي رو بخوني يا سکوتم رو تعبير کني...الان حتي اگه بخواي مي تونم تو چشمات نيگاه کنم و بگم که فراموشت کردم...فکر نکن به خاطر دوريت هست که الان حالم خوب نيست،مطمئن باش به خاطر هواي ابريه.
نمي تونم نفس بکشم...راه گلوم بسته ست...دستم رو مي ذارم روي گلوم...
چند تا گنجشک روي سيم برق نشسته،مي بيني؟مي خوام اونارو بشمرم .يک،دو،سه،...اَه...نمي تونم،از پشت اشک نمي شه شمرد نمي دونم واقعا دو،سه،تا گنجشک روي سيم هست يا من از پشت اشک اونو چند تا مي بينم!.
چرا داري مي خندي؟!نکنه براي اينکه بالاخره موفق شدي اشکم رو در بياري؟من که گفتم مال هواي ابريه!...چند بار بگم":من فراموشت کردم...فراموشت کردم...مي شنوي؟فرامووووووووووووووش...
بالاخره خيالت دست از سرم برداشت،انگار باورش شد که فراموشت کردم و رفت.
با آستين لباسم اشکامو پاک مي کنم-از بچگي عادت دارم با آستينم اشکامو پاک کنم-شيشه پنجره رو بخار گرفته،با انگشتم روي شيشه يه قلب مي کشم و اسم تو رو توش مي نويسم...
برای تو![]()
![]()
![]()
***
گريه هم با من دگر نامهرباني مي کند
قلبم اما گريه هايش را نهاني مي کند
اشک تنها مونس شبهاي تارم بود و بس
اشک هم با غم دگر اما تباني مي کند
بلبلي در زير باران نگاهم لانه داشت
اينک اما جغد شومي نغمه خواني مي کند
باغ قلبم از هجوم دردها پاييز شد
غصه هم در آن به شادي باغباني مي کند
آخه هر کلید هر دلی رو باز نمی کنه

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد وبه نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود ، تعدادي از كشاورزان نسبت به آينده خود نااميد بودند باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود.زماني كه مشكل وخيم تر شد آنها تصميم گرفتند در كليسا جمع شده دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.
همه مردم شهر در كليسا جمع شدند همه نا اميدانه با خود فكر مي كردند اگر بعد از دعا باران نبارد چه؟
كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كندكه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود .
چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده كردن بود.زيبايي و معصوميت آن دختر ، كشيش را به لبخند واداشت چون به ايمان او پي برده بود.هيچ شخص ديگري از ميان دعا كننده گان چتري با خود نياورده بود.
همه آنها براي نماز باران آمده بودند ، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود ، به او پاسخ دهد.

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد
بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره .

سه تاري كه هيچوقت
نواختنش را نياموخته اي
بردار.
و شادمانه ترين ترانه اي را كه شنيده اي ، بنواز.
تا نسيم اميد را..
بر گونه هايت احساس كني ![]()

*********
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين
ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو
اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده
اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون
ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود
دوستش داري.

هميشه اينگونه بوده است ...
هميشه اينگونه بوده است کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي...پيش از
آنکه خوب تگاهش کني ، مثل پرنده اي زيبا بال مي گشايد و دور مي شود ...فکر مي کردي مي تواني تا
آخرين روز که زمين به دور خود مي گردد و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش
باشي ...هنوز بعضي حرفهايت را به او نگفته بودي ... هنوز همه لبخندهايت را برايش نزده
بودي...هميشه اينگونه بوده است کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود ...وقتي به
خود مي آيي که حتي ردي از او در خيابان هم نيست...فکر مي کردي مي تواني با او به همه باغها سر
بزني... و خردهاي نان را به مر غابي هاي تنها بدهي... وهنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها
مي رفتي ...هنوزبايد ساعتهاي صميمانه اي با او اشک مي ريختي.
هميشه اينگونه بوده است ، او که مي رود ، او که براي هميشه مي رود ، آنقدر تنها مي شوي که نام
روزها را هم فراموش مي کني...از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي
آيد ...احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درختان سقوط کرده اي...احساس مي کني کلمات
لال شده اند...پل ها فرو ريخته اند...کفشها پاره شده اند...دستها يخ کرده اند...ويرانه ها سوخته اند...
راستي اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعها را خاموش نکرده است...اگر هنوز مي تواني
برايش يک استکان چاي بريزي ، قدر تک تک نفسهايش را بدان و به فرشته اي که مي خواهد او را از
زمين به آسمان ببرد بگو:
تو را به صداي گنجشکها و بوي خوش آرزو ها سوگند مي دهم او را از من مگير...