تبليغاتX
من چهره ام گرفته

قبولش کن که ديگه تنها شدي
کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي
بهونه نداري بيدار بموني
بگي عاشقي بي اون خواب نداري
توي اين جهان بايد تنها باشي
هميشه کنجه اتاقت بميري
ديگه رفته اون روزاي عاشقي
که واسش شعر بگيو اشک بريزي
به خدا من ميدونم دوسش داري
ولي قسمت نبوده با هم باشين
فراموش کن عشقتو تا بتوني
دوباره شعر بگيو زنده باشي
خيلي سخته که ازش دل بکني
فراموش کني واسش شعر نخوني
ولي چاره اي نمونده ميدوني
بهترين کاره که تنهاش بذاري
تا ببينه بي وفايي يعني چي
دوريو صبرو جدايي يعني چي
اگه تنها شدي اون بالا يکي
هميشه يادته تا تنها نشي

 

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
در زير كدامين آسمان،
روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي ره برد طوفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت ؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .
به دوشم گر چه بار غم توان فرساست
وجودم گر چه گرد آلود سختي هاست
نمي خواهم از اينجا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با اين خلق
با اين مهر، با اين ماه
با اين خاك ... با اين آب...
پيوسته است.
مراد دل از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست

جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيافروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم
چه فردائي، چه دنيائي !!
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...
نمي خواهم بميرم اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟

+ yazilan ğünیکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385sət21:54 yazan دروغگو |

 

      

                 

 

قا صدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

 

از كجا، وز كه خبر آوردي ؟

 

خوش خبر باشي، اما، اما

 

گِردِ بام و در ِ من

 

بي ثمر مي گردي.

 

 

انتظار خبري نيست مرا

 

نه ز ياري نه ز ديّّار و دياري_باري ،

 

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،

 

برو آنجا كه ترا منتظرند.

 

قاصدك !

 

در دل من همه كورند و كرند .

 

 

دست بردار از اين در وطن ِ خويش غريب .

 

قاصد تجربه هاي همه تلخ ،

 

با دلم مي گويد

 

كه دروغي تو، دروغ ؛

 

كه فريبي تو، فريب.

 

 

قاصدك ! هان، ولي ... آخر ... اي واي !

 

راستي آيا رفتي با باد ؟

 

با تو ام، آي ! كجا رفتي ؟ آي ... !

 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

 

مانده خاكستر گرمي، جايي ؟

 

در اجاقي- طمع شعله نمي بندم- خردك شرري هست هنوز ؟

 

 

قاصدك ! 

 

ابرهاي همه عالم شب و روز

 

در دلم مي گريند.  

 

 

+ yazilan ğünیکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385sət21:52 yazan دروغگو |

 



زن مانده بود که عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهايي را تجربه کند و به جاي عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خسته‌اش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يک صندوقچه بدون کليد مدفون کرد. ماند که در غوغاي چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هيچ چيز در اين روزگار دوام ندارد حتي عشق.
رفت که بگويد مرد است و هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد که زن، نمي‌تواند مثل مرد باشد.
زني که تمام خواسته‌اش از زندگي فقط صداقت بود، تمام زندگيش را بخاطر صداقت و يکدلي از دست داد.
زني که ديگر زن نبود... يک شاخه گل شکسته بود که ديگر در بهترين گلدان‌ها هم راست نمي‌شد.
و مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...

«نويسنده: دختري از جنس باران»

+ yazilan ğünیکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385sət21:41 yazan دروغگو |

چيزهايي هست که درست نمي توانم آنها را به زبان بياورم،

شايد براي اينست که هيچکس درست نمي تواند آنها را خوب بشنود.

همانجا مي مانم در تازگي يک انديشه بدون موضوع....

مانند کسي که پشتش را بر دري کاملا باز تکيه داده و منتظر آمدن دوستي است،

اما او نمي آيد ولي او همچنان منتظر مي ماند،

سپس روز ديگر،

بعد روز ديگري و تمام روزهاي زندگي ام است که از برابرم مي گذرد،

هميشه همانجا مطمئن، پشت به دري بزرگ چوبي.

ديگر مرگ فرا ميرسد، نوازشي مي کند،

بدون اينکه مرا در بر بگيرد،

شجاعت درخواست در بر گرفتن ام را ندارم.

تنها سکوتي به تمامي آن سکوتهايی ;که در برابرام است اضافه ميکنم

همين جوري: خوش به حال کسايي که وسعت زندگي شون تا درخت سر کوچه اشونه

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət16:39 yazan دروغگو |


+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət16:19 yazan دروغگو |

 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم....
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
                                            دلتنگت شده ام به همین سادگی
+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət16:6 yazan دروغگو |

شنيدم که فقر   مادر همه ي مفاسد است .
شنيدم که در کنار هر کاخ نشين صدها کوخ نشين آواره اند
.
شنيدم که در کنار جامه هاي رنگين ، ژنده پوشاني عريانند
.
شنيدم که در کنار غذا هاي لذيذ وچرب سفره هايي خالي از نان خشک اند
.
شنيدم که در کنار خنده هاي قاه قاه،اشکهاي بي صدا سو غات چشم اند از غم
.
شنيدم که پدري آنقدر دير به خانه آمد تا کودکش دستان خالي اش را نبيند وحلقه ي اشک گردنبند مردمک چشم پدر شود
.
شنيدم که دخترکي با چشمان حسرت بار هرروز ساعتي چند پشت ويترين عروسک فروشي مي ايستد
.
شنيدم که پسرکي در بهترين سنين کودکي وشيطنت،بايد باخستگي براي روزي 500تومان از اين اتوبوس به آن اتوبوس برود

و
فرياد بزند
:
آدامس آدامس
.
شنيدم که راه نان خوردن يکي خود فروشي شده بود
.
شنيدم که مادري لباس گشاد پسر بزرگش را ساسون مي گيره تا لباس عيد پسر کوچکترش فراهم بشه
.
شنيدم که دختري از خانه فرار کرد تا کاخ آرزوهايش در فقر وفلاکت پدر نسوزد
.
شنيدم که تمام اسباب زندگي خانواده اي به خاطر ديرکرد اجاره به خيابان ريخته شد
.
شنيدم که در پشت نگاههاي معصوم دخترک ، نگاههاي پر از خنجر مردم بي غيرت نهفته.              وشنيدم که پدري برای  تولد پسر 8 ساله اش پژو خريد
.
شنيدم که قصه ي غصه ي مردي شده افزودن کار خانه اي به کارخانه هايش
.
شنيدم که در کوچه ي مهتاب ، ماه خريداري ندارد
.
شنيدم که آسمان آبي ست اما نه براي پيرمرد کور
.
شنيدم که گل لطيف است اما نه براي انسان بي انگشت
.
شنيدم که غم همراه هميشگي است،اما نه براي فلان ميليونر زمان
.
کاش وای کاش

روزي برسدکه يکي آنقدر ثروتمند نشود که فرش او پول و رختخوابش اسکناس باشه،
و
ديگري آنقدر فقير که فرياد بزند:
خدايا پس عدالتت کجاست؟؟؟
راستي راستي
يعني روزي مياد که پدري بتونه براي دخترکش عروسکي به بزرگي آرزوهاش بخره؟؟؟؟؟؟ 

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət14:20 yazan دروغگو |

يک دقيقه سکوت به خاطر کودکي که سالهاست زنده است اما زندگي نمي کند.
يک دقيقه سکوت به خاطر اميدهايي که به نا اميدي مبدل شد.

يک دقيقه سکوت به خاطرهمه سال هايي که دروغ شنيدیم
يک دقيقه سکوت به خاطر روزها ولحظه هايي که ادامه دادن ناممکن
مي نمود اما عبور ناگريز بود

يک دقيقه سکوت به خاطر همه ي کسانيکه به جرم ديگري محاکمه شدند
يک دقيقه سکوت به خاطر پرنده ی کوچک خوشبختي که هر گاه بربامي نشست با سنگ از او پذيرايي کردند
يک دقيقه سکوت به خاطر قلبي که زير پاي کساني که دوستشان داشت له شد
.
يک دقيقه سکوت به خاطرچشماني که هميشه باراني ماندند

يک دقيقه سکوت به خاطر سالها آرامش از دست رفته

يک دقيقه سکوت به خاطراطرافياني که بود و نبودشان مطلقاً فرقي نمي کند

يک دقيقه سکوت به احترام کسانيکه زندگيشان را وقف کمک کردن به انسانهاي دردمند مي کنند در حالیکه خود دردمندترين اند
يک دقيقه سکوت به احترام کسانيکه شادي خود را به بهاي ناراحت کردن يکديگر به دست مي آورند

يک دقيقه سکوت به احترام دوستاني که هرگاه به آن ها احتياج داشتم بهترينشان تنهايي بود.

يک دقيقه سکوت براي صداقت که اين روزها وجودي فراموش شده است.
يک دقيقه سکوت براي محبت که بيشتر ازهمه مورد خيانت واقع مي گردد

يک دقيقه سکوت براي همه ي کسانيکه هرگز نفهميدند کسي آنان را دوست دارد

يک دقيقه سکوت به احترام کلمه دوست" که هيچ کس معني آن رادرست نفهميد".

يک دقيقه سکوت به خاطر انسان بودن
يک دقيقه سکوت به خاطر حرف هاي نگفته
.
يک دقيقه سکوت براي زندگي
.
يک دقيقه سکوت براي ظلمت و تاريکي شب که با دستان سخاوتمندسياهش همه ي تفاوت هارا مي  پوشاند
.
يک دقيقه سکوت براي دل گرفته ام
.
يک دقيقه سکوت براي سينه هاي تنگي که از غربت در حال ويراني اند
.
يک دقيقه سکوت براي تمام لحظه هاي ازدست رفته ي عمر

يک دقيقه سکوت براي تمام کسانيکه امروز زندگاني را وداع گفتند
.
يک دقيقه سکوت به احترام دلهايي که از سنگ اند.

يک دقيقه سکوت به احترام احساسهايي که هرگز بيان نشدند.
يک دقيقه سکوت به احترام تمام کسانيکه سکوت کردن
.
يک دقيقه سکوت و
...
يک دقيقه سکوت به احترام تمام سکوتهايم

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət13:54 yazan دروغگو |

كاش مي فهميدي :
در خزاني كه از اين دشت گذشت .
سبزها باز،
چرا زرد شدند
خيل خاكستري لك لك ها
در افق هاي مسي رنگ غروب
تا كجاهاي كجا
كوچيده است

كاش مي فهميدي :
زندگي ، محبس بي ديواري است
و تو محكوم
به حبس ابدي
و عدالت ستم معتدلي است
كه درون رگ قانون
جاري ست

كاش مي فهميدي :
دوستي ، آش دهن سوزي نيست
عشق ، بازار مطاع جنسي است
آرزو گور جوانمردان است
مُرده از زنده
هميشه ،
هر آن ،
در جهان بيشتر است.

كاش مي فهميدي :
چيزهايي است كه بايد تو بفهمي ، اما ...
بهتر آن ست
كمي گريه كنم .

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət13:47 yazan دروغگو |

آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد .

آموخته ام که : به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست .

آموخته ام که : خوشبختی ، جستن آن است نه پیدا کردن آن .

آموخته ام که : عشق مرکب حرکت است ، نه مقصد حرکت .

آموخته ام که : چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهند .

آموخته ام که : موفقیت یک تعبیر دارد ( باور داشتن موفقیت) .

آموخته ام که : این عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .

آموخته ام که : مهم بودن خوب است ، ولی خوب بودن از آن مهمتر .

آموخته ام که : گاهی مهربان بودن ، بسیار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که : تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید تو مرا شاد کردی .

آموخته ام که : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شیوه ای  جدیدتر دوباره بکوشم .

آموخته ام که : تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند .

آموخته ام که : باید شکرگزار باشیم که خدا هر آنچه ما می طلبیم ،  به ما نمی دهد .

آموخته ام که : هر گز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود ، نه گفت .

آموخته ام که : هر چه زمان کمتری داشته باشیم ،  کارهای بیشتری انجام می دهیم .

آموخته ام که : همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .

آموخته ام که : لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .

آموخته ام که : در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .

آموخته ام که : بهترین کلاس دنیا کلاسی است که زیر پای خالق ترین فرد( خالق یکتا ) است .

آموخته ام که : تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفت او و قلبی است برای فهمیدنش .

آموخته ام که : خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز به دست آورم .

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət12:54 yazan دروغگو |

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət11:0 yazan دروغگو |

.آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.

.آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.

.آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

.آموخته ام که هميشه هميشه بخندم.

.آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.

.آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

.آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام.

.آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

.آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم...

+ yazilan ğünسه شنبه پنجم اردیبهشت 1385sət10:26 yazan دروغگو |

Image hosting by TinyPic

پشت ميز قمار دلهره عجيبي داشتم 

 برگي حکم داشتم

و ديگر هر چه بود ضعيف بود و پايين

بازي شروع شد ....

حاکم او بود و من محکوم

همه برگهايم رفتند و سه برگ بيش نماند

برگي از جنس وفا رو کرد و من بالا تر آمدم

بازي دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز بريد

و حکم آمد از جنس چشم سياهش

زندگي حکم پايين من بود و .... باختم .

+ yazilan ğünدوشنبه چهارم اردیبهشت 1385sət20:18 yazan دروغگو |

عشق يعني از سپيده تا سحر ..
عشق يعني پا نهادن در خطر..
..عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني عاقبت آغوش تو..
عشق يعني غوطه خوردن بين موج ..
عشق يعني رد شدن از مرز اوج.
عشق يعني آفتاب بي غروب.
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ.
عشق يعني آرزو ، يعني اميد .
عشق يعني روشني ، صبح سپيد.
عشق يعني نغمه هاي مهربان.
عشق يعني رقص آب و آينه.
عشق يعني عقل شد مدهوش تو.
عشق يعني عاقبت آغوش تو.
عشق يعني اشک ، عاطفه .
عشق يعني يادگاري ، خاطره.
عشق يعني لايق مريم شدن.
عشق يعني با خدا همدم شدن .
عشق يعني جام لبريز از شراب.
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب.
عشق يعني خواستن ، بال بال زدن.
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
+ yazilan ğünشنبه دوم اردیبهشت 1385sət0:15 yazan دروغگو |