تبليغاتX
من چهره ام گرفته

 

حالمان بد نيست، غم کم مي خوريم! کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم سرابم مي دهند؛ عشق مي ورزم عذابم مي دهند

از چه بيدارم نکردي آفتــــــــــاب ؟ خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

خنجري بر قلب بيمارم زدند ؛بی گناهي بودم و دارم زدند

از غــــم نامردي پشتم شکست؛ دشنه اي نامرد بر قلبم نشست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد؛ يک شبه بيـــــــداد آمد داد شد

عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام؛ تيشه زد بر ريشه اي انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم؛ خوب اگر اين است من بد مي شوم

در ميان خلق سر در گم شدم؛ عاقبت آلوده ي مـــــردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم؛ هر چـــــه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مــــردم خنجر به دست؛ بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ٬ بت پرستي کار ماست؛ چشم مستي تحفه ي بازار ماست

در مي  چــــــو لب تر مي کنيم؛ طالعم شوم است بـــــاور مي کنم

روزگارت بــــــاد شيرين شــــــاد باش؛ دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما ياري نبود؛ قصه هايم را خريداري نبود

واي رسم شهرتان بيداد بود؛ شهرتان از خون مــا آباد بود

خسته ام از قصّه هاي شومتان؛ خسته از همـدردي مسمومتان

گر نرفتم هر دو پــايم بسته بود؛ تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه.   فـــکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هيچ کس انــــدوه ما را ديد ؟ نه.  هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس چشمي برايم تر نکرد؛ هيچ کس يک روز با ما سر نکرد

هيچ کس اشکي براي ما نريخت؛ هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حـالم ديدني است؛ حــال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم؛ گاه بر حـافظ تفال مي زنم

حافظ ديــــــوانه فـالم رو گرفت؛ يک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم يــــاري داشتيم "

" خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

+ yazilan ğünپنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385sət21:9 yazan دروغگو |

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل ازهرفریادی لازم است.

+ yazilan ğünپنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385sət21:6 yazan دروغگو |