
دختر زيبايی بود.
پشت پنجرهی تنهایی اتاق.
پسر زیبایی بود.
ایستاده در تنهایی کوچه.
دختر به پسر نگاه میكرد.
پسر به دختر نگاه میکرد.
نگاه دختر كه ادامه يافت، پسر جرات كرد.
پسر اشاره كرد كه دختر بيرون بيايد.
دختر لبخند زد.
دختر به پسر نگاه میكرد.
پسر به دختر نگاه میکرد.
هر دو به هم نگاه میكردند.
پسر اين پا و آن پا كرد.
بارها تا سر كوچه رفت و برگشت.
پسر باز با دست به دختر اشاره كرد.
صورت دختر گرد و معصومانه بود.
صورت پسر مردانه و مغرور بود.
دختر كاغذ مچاله شدهای را از پنجره بيرون انداخت.
پسر کاغذ را برداشت:
"متاسفم عزیزم، من فلج هستم "