
دل من زندانی ان روزهاست کیست که این زندانی تنها را باور کند
و برای این رگهای خشکیده ،نفس زندگی باشد.
هرچه میخواهم غمت را دردلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم
فریاد کن

حرفامونو رنگ بزنيم
بعد از اون
هديه بديم به هم ديگه
وقتی اون سياهی ها از جلو چشمامون گذشت.
کاش می شد
نگاهمونو قرض بديم.
کاش می شد تو آسمون چشمهامون
وقتی داريم
رويا رو با خاطره پيوند می زنيم
شب پرواز رو به هم هديه بديم .
کاش می شد
وقتی داريم از همديگه خسته می شيم
عشقی باشه تا دوباره جون بگيريم.
وقتی می گيم خسته شديم ؛
خسته از رنگ کبود
خسته از بود و نبود
اين هيچ و پوچ
کاش می شد
يکی سرم داد می کشيد
آخه فقط دنيا نبود !
عشق که مال ما نبود !
خسته شديم از دست اين خستگی ها
وای خدا جون
اين خستگی از دست ما خسته نبود.