تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد ، که درآمد پدرم
عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا ! هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا ! چکنم لعلم و والا گهرم!
شهریار
آمدي ، جانم به قربانت ، ولي حالا چرا بي وفا ، حالا كه من ، افتاده ام از پا چرا ؟
نوشداروئي وبعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست !
من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟
نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ، جواب تلخ ، سر بالا ، چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان ، چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريار
ديليمين اوجوندا بير سؤز گؤينهيير
دئسم اؤلدوررلر،دئمهسم اؤللم
«باجايا قويوبلار دمير قفسي
باخسام اؤلدورورلر،باخماسام اؤللم»
( قاراجا اوغلان)
بيريميز دان يئري ،بيريميز قوروب
فيكيرلر قايغي لار بئينيمي يوروب
بير گول قونچهسي سويونوب دوروب
درسم اؤردوررلر درمهسم اؤللم.
آغليم كسيليب حيسسيمه قنيم
دئيير بولودلاردان تورپاغا انيم
كؤنلومو بير گؤزل ايستهيير منيم
وئرسم اؤلدوررلر ،وئرمهسم اؤللم.
خوماردان آليشان بير اوز گؤينهيير
پشيمان قاييدان بيرايز گؤينهيير
ديليمين اوجوندا بير سؤز گؤينهيير
دئسم اؤلدوررلر،دئمهسم اؤللم.
نوسرت كسمنلي
اوره یمده مین نیسگیلیم وار
دئسم اولدوررلر دئمه سم اوللم.
شیرین جانا یانار اودو سالیبدیر
سئوسم اولدوررلر سئومه سم اوللم.
باشیم چیخمیر بو فلگین اوینونا
گاه سالیر بورانا گاه سویوغونا
حسرتیلن گیرسم یارین قوینونا
گیرسم اولدوررلر گیرمه سم اوللم.
«امراه» ام چکه رم مین آهی زاری
آختاریر گوزلریم تاپمیری یاری
قوینوندا «سلبی» نین او بیر جوت ناری
درسم اولدوررلر درمه سم اوللم.
توپلایان آخارسو زنگانلی

همیشه سکوت را دوست داشته ام.
سکوت همیشه برای من مفهوم آرامش بود!
همیشه لحظه ها را برای ان لحظهء سکوت آن تنهایی پر از سکوتش
خواسته ام تا لحظه ای بیشتر عمیق تر بنگرم...
اما این سکوت...
مفهوم فاصله هاست...!!
سکوت را همیشه دوست داشته ام
اما فاصله را نه...
امروز حاضرم دنیا را بدهم تا این سکوت را بشکنم!!
امروز دلم فریاد می خواهد...
آخشاملاری ، قارانلیقدا یولونو گؤزلردیم سنین
عصرها و شبها چشم انتظار می ایستادم به راهت
گلمز سین سن بیلیریم، بیله بیله بکله دیم
می دونستم که نمی آیی، با آنکه می دونستم ولی باز انتظارت را می کشیدم
هم یانیمدا قال ایسته ردیم، هر گئجه مده اول ایسته ردیم
هم می خواستم در کنارم باشی و هر روز و شب در کنارم می بودی
گونلر سونرا عیصیان ائتدیم، یالنیزلیغا بویون ایدیم
بعد از مدتی، تنهایی مونسم شد، و تسلیم تنهایی شدم
نه یاناریم سن یوخسون دییه، نه بیر خبر بکله ریم، اوتوروب پنجره مده
به جهت نبودنت احساس ناراحتی نخواهم کرد، نخواهم خواست که ازت خبری بگیرم، لب پنجره انتظارت را نخواهم کشید
قالمیشیم کیمسه سیز، دوشموشوم دیللره، دؤنسنده اولور آرتیق، دؤنمه سنده
مانده ام بی کس و تنها، تنهاییم زبانزد عام و خاص شده،
برگشتن یا برنگشتنت هیچ فرقی برام نداره
بیر زامانلار حسرتیم دین، سئوینجیمدین، اؤزله میمدین
زمانی بود که آرزوهایم، شادیهایم و نقطه امیدم تو بودی
بونجا زامان دیر سنی من بوشونا می بکله دیم؟
مدت زیادی به امید واهی به چشم انتظارت نشستم
اویکولاردا سنی گؤردوم، اوچان قوشدان سنی سوردوم
در رؤیاهایم تو را دیدم، از پرندگان مهاجر سراغ تو را گرفتم
گونلر سونرا عیصیان ائتدیم، یالنیزلیغا بویون ایدیم
بعد از مدتی تنهایی مونسم شد، و تسلیم تنهایی شدم
نه یاناریم سن یوخسون دییه، نه بیر خبر بکله ریم، اوتوروب پنجره مده
به جهت نبودنت احساس ناراحتی نخواهم کرد، نخواهم خواست که ازت خبری بگیرم، لب پنجره انتظارت را نخواهم کشید
قالمیشیم کیمسه سیز، دوشموشوم دیللره، دؤنسنده اولور آرتیق، دؤنمه سنده
مانده ام بی کس و تنها، تنهاییم زبانزد عام و خاص شده،
برگشتن یا برنگشتنت هیچ فرقی برام نداره
آموخته ام که :