تبليغاتX
من چهره ام گرفته - شعری از غلامرضا رزمی شاعر جوان و متولد تبریز.

خدایان بی گمان دادند صیقل با طلا مویت

حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت

 

گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده

که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت

 

هر آن کس « وان یکاد» ار ترس چشمان تو می خواند

فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت

 

لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف

کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت

 

نه تنها من ، تمام بچه های شهر می خواهند

بچینی سفره ی عقدی که بنشینند پهلویت

 

تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند

سمرقند و بخارا را برای خال هندویت

 

زمستانی که در موهای من افتاده ، می کوچد

سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت

 

کلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر

چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت

 

+ yazilan ğünیکشنبه شانزدهم تیر 1387sət10:5 yazan دروغگو |